سفارش تبلیغ
صبا ویژن
  بازدید امروز: 11  بازدید دیروز: 5   کل بازدیدها: 10442
 
جای خالی ستاره
 
ببین...ببین...این گریه ی یه مرده.....
نویسنده: حنین(سه شنبه 84/10/6 ساعت 7:16 عصر)

تمام مسیر تکرار بود....تکرار دوشادوش رفتن آن روز آخرین با تو اما....اما این بار تنها....بارها و بارها در مسیر ایستادم و برگشتم و خوب به اطراف نگریستم....و جستوجویت کردم ....اما نبودی....و هر بار که از جستجو نا امید می شدم قدم هایم برای ادامه مسیر سست تر می شد....تا رسیدم به جایی که با هم رسیده بودیم....روی همان صندلی نشستم....نشستن که نه....خود را رها کردم....به کنارم خیره شدم....به جایی که تو آن روز در کنارم نشسته بودی واما حالا خالیست....به ناگاه تهی شدم....از همه چیز...مغزم....قلبم...وجودم....نفسهایم....همگی تهی شدند....همگی تهی شدند از هر چیز....چرا؟....برای چه آمده بودم؟....برای تکرار خاطره ی دیدار آخرین؟....برای جبران دلتنگی ها؟.....(مگر دلتنگ هم شده بودم؟....مگر نشده بودم؟.....)برای حسرت؟....برای گلایه؟...چقدر دو دل بودم برای آمدن....آه...کاش نمی آمدم....نمی آمدم؟....به اطرافم خوب می نگرم....شاید باشی...آه...کاش باشی ....کاش تو هم آمده باشی....اما فقط آدمهایی را می بینم که در هر طرف در کار خود و فکر خود و زندگانی خود غرق شده اند....چه چیز برایم جز پوچی می خواهد جلوه گری کند؟....آه چقدر هوا سرد است....به راستی هم که چه زمستان سختی در پیش بود....دستهایم را به روی بازوهایم می کشم تا شاید کمی گرما احساس کنم....اما فایده ای ندارد....چشم هایم را می بندم تا دیدار آخر را یک بار دیگر از آغاز تا پایان مرور کنم....اما....نه....فایده ای ندارد...ذهنم به راستی تهی است...حتی یارای مرور گذشته ها را هم ندارد....به ساعتم نگاه می کنم....وای خدای بزرگ....این همه مدت بدون آنکه زمان احساس شود گذشته و من تنها کاری که کرده ام....ایجاد پرسش های مکرری بود که مثل پتکی بر وجودم فرود آمد و بی پاسخ ماند....چشمانم را دوباره بستم و سعی کردم این بار گذشته را نزدیکتر احساس کنم....به ناگاه تمام چیزها جان گرفت....آن حوادث شوم...رفتن مریم....هویدا شدن ناگهانی تو از آسمان....مثل یک معجزه....خاطره روزهای با هم بودن....که گویی اصلا نبوده ایم.....آن روز... دیدار آخر....حرفهای تو...حرفهای من...در دیدار آخر...دستهای من....دستهای تو....اشکهای من...اشکهای تو....لحظه ی آخرین....غم چشمان تو....لبخند لبهای بی جان من....در لحظه ی آخر...خداحافظی ...رفتن تو...آن یک هفته ای که بی هم گذشت...بازگشت من...آن اتفاق...رفتن من و اما این بار بی بازگشت....بیماری من....بازگشتم دوباره به سوی مریم....(مریمی که تمام این مدت همان خدا و تو می دانید که یک لحظه از من جدا نماند....)نپذیرفتن او...تکرار بخششهای او....و حال...تنها....تنهایی مانده است و دنیایی خاطره......خاطره....

دلم فریاد می خواست.....فریاد....بر سر که؟....نمی دانم؟....

چشمانم را باز می کنم....چقدر گونه هایم گرم شده....می سوزد.....

دست می کشم به رویشان....خیس است....باران می بارد؟....نه...اشک هایم است....آه...راست می گفتی....چه اشک سوزانی دارم....خاطرت هست گفتی اشک سوزان من وجودت را سوزانده؟....امروز معنی حرفت را فهمیدم....مردهستم!...باور کن...مردها هم گاهی وقتی به یاد خاطرات گذشته شان می افتند...می گریند...باور کن...چه بی صدا....غریبانه در گوشه ای از این دنیای سراسر دلسوزان نشسته ام و اشک می ریزم....و چقدر سعی دارم که مردانه اشک بریزم....روز آخر چه محکم قول گرفتی که مرد باشم و چه محکم قول دادم که مرد می شوم و چه محکم اطمینان دادی که تو هم مرد خواهی بود.....دوباره به جای خالیت نگاه می کنم...نیستی....دقیق تر نگاه می کنم.......نیستی اما چیزی در جای خالی ات می تپد ...دستم را دراز می کنم و آن را بر می دارم....می شناسمش....قلب خودم است که همان روز اینجا جا مانده بود....هنوز سر جایش مانده....

راستش را بگو....چند بار مثل من تنها و بی من آمدی اینجا ؟و.......

خنده ام می گیرد....قلب را سر جایش روی همان صندلی می گذارم...

دیگر نیازی به آن ندارم....دارم؟....بگذار روی همان صندلی فدای تمام گذشته تاریکم شود....می دانم کم است...اما شرمنده...چیزی با ارزش تر از این ندارم....آهی از دل می کشم و تمام قدرت آهم را به پاهایم منتقل می کنم و می ایستم....عجب آهی!...عجب قدرتی!....به اطرافم نگاه می کنم....تمام مردم در این مدت به تماشای من مشغول بوده اند...آهای...گریه کردن هم نگاه دارد؟....به عادت معهود لبخندی بر لبانم نقاشی می کنم و....به صندلی نگاه می کنم و ....نه...دیگر یارای برگشت از همان راه را ندارم....تا خیابان اصلی بدون آنکه به چیزی فکر کنم خود را می رسانم باید زودتر به خانه برگردم....مامان و سهراب تنهایند.... برای اولین تاکسی دست تکان می دهم و....

_ میدون رسالت؟...

_بیا بالا خانوم.....

..........

_آقا برای سید خندان کجا می تونم ماشین سوار شم؟....

_اون ور خیابون دخترم....

_ممنون....چقدر می شه؟...

_100تومن....



نظرات دیگران ( )


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
خدایا...بی پناهم....زتو...جز تو... نخواهم....
[عناوین آرشیوشده]

|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونیک |
| مدیریت وبلاگ من |

|| مطالب بایگانی شده ||
زمستان 1384
پاییز 1384

|| اشتراک در خبرنامه ||
  || درباره من ||
جای خالی ستاره
حنین

|| لوگوی وبلاگ من ||
جای خالی ستاره

|| لینک دوستان من ||
حنین

|| اوقات شرعی ||


|| وضعیت من در یاهو ||
یــــاهـو