دیشب شب یلدا بود.... با سیما رفتیم دانشگاه تهران ((شب شعر یلدا))...خوب بود....مخصوصا که طراحی صحنه اش عالیییی بود....کلا تجربه ی خوبی بود....من این جور جاها رو خیلی دوست دارم....مخصوصا که مسئولشم آشنا باشه و کلی تحویلت بگیره!!!یه چیز احمقانه بگم؟...نمی دونم چرا الکی اونجا همش چشام دنبال تو می گشت!!!....بعد از مراسم هم وقتی تموم شد با تهمینه که یکی از مسئولا بود رفتیم رو سن با بچه های دیگه فال حافظ گرفتیم و خندیدیم و....از اون پسره مجری مراسم خوشم اومده بود....همین طوری الکی واسه خنده......رفتیم تحقیقات کردیم دیدیم ترم 1 ادبیاته...آی خورد تو حالم....کلی با بچه ها خندیدیم سر این قضیه.....نمی دونم چرا باید خیلی خوش می گذشت چون بیشترش خنده بود ولی نگذشت....به خدا نگذشت....چرا؟؟....نمی ذاری....یادت نمی ذاره.......یه پسره یه شعری رو خوند تو مراسم با این مضمون که معشوقش ازدواج کرده بود و شب عروسیش بود....واااااااااااای من آتیش گرفتم سر این شعر....سر فال حافظم شمسی هی می گفت ببینین رقیب تو شعرش داره یا نه؟ و کلی با این چرندیاتش باعث خنده همه می شد!....راستی می دونی فال من چی اومد؟........
......
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار می کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارونست
......
اعصابم خرده....دوباره حالت بی خیالیم و بی اهمیتیم داره از بین می ره...و مدام تو فکر غرقم.....امروز صبح که از خواب بیدار شدم باز آنچنان هوات به سرم زد که.....می شه یه روزی بیاد که خوبه خوب بشم؟....راحته راحت....بدون فکر ودل مشغولی.....
دوباره می خوام سعی کنم به حس بی خیالی بر گردم....می خوام شروع کنم از امروز به آناتومی خوندن...خیلی عقبم...مگر اینکه معجزه شه که نیفتم!...عصرم می خوام با مامان و نرگس اینا برم سینما فیلم مکس!
وای خدایا حس بی خیالی و بی فکری راجع به این قضیه رو بهم بده....همون طور که راجع به مریم و رفتاراش ازت خواستم و بهم دادی.....
نمی دونم چرا دیروز قلبم دوباره به شدت درد می کرد....ولی صدام در نیومد....فقط تا رسیدم قرصامو خوردم و سعی کردم آروم باشم!!!......