اون حس بد....
ازم ناراحت می شی وقتی قضیه رو بفهمی؟...به خدا به خاطر خودته که بهت نگفتم....نکنه یه وقت فکر کنی که شریکت نکردم...یا نمی کنم....نه....به خدا مهم تر از تنها نبودن من آینده توه...اگه این واحد رو بیفتی.....ولی خودمم باورم نمی شه که چه طوری به سرعت مغزم کشید و وارد عمل شدم و نذاشتم تو ذره ای بو ببری...اونم تو اون شرایط و حال....
حالم خرابه....اونم چه خرابی....نیستم...حتی به خودم فرصت گریه هم نمی دم...بس که غرقم تو فکر ....فکرایی که اصلا نمی دونم چیه....انگار گم شدم...بد جوریم گم شدم...باورم نمی شد یه روزی مامانم رو رو تخت بیمارستان ببینم و....وای خدا کنه فردا بیارنش بخش و تا هفته بعد مر خص شه....
دیدی گفتم شرط و تو می بری....هیچی نخوندم....انگار نه انگار که امتحان ترم و....
امروز دوباره یاد اون دختره مریم افتادم....تو می دونی به چه گناهی با من این کار و کرد و گذاشت رفت؟....مگه من چی کار کردم؟....مگه من کی بودم؟...اگه ازش بدم می آد چرا اینقدر تو افکارم غرقه؟....چرا آخرین غصه ام همیشه نبود اونه؟....مگه اون چی کار کرد؟....مگه اون کی بود؟....مگه چقدر واسم نقش یه دوست داشت؟....هر چند می دونم که حتما مقصر خودم بودم....به هر حال تو این روزا که مامان بستریه خیلی به یکی مثل مریم احتیاج داشتم و دارم....خدایااااا کاش.....