خستگی عذابم میده...شاید واقعا این درس نخوندن ها به قول تو لوس بازی باشه...ولی اگه جای من بودی تازه می فهمیدی چی می گم....
حوصله ندارم....پامو از قضیه رضا و سیما کاملا می خوام بکشم کنار...می دونی چه فاجعه ای این وسط هست؟...سیما رضا رو دوست نداره....وای تو رو خدا نگاه کن....یکی این جوری یکی ....
کاش این بی حوصلگی ها درمانی هم داشت....اونوقت حل بود؟...
با من می خوای کل بندازی؟اونم تو درس؟....من که می دونم تو می بری!....
امروز یادم رفت که باید سرد باشم....حتما پیش خودت فکر می کنی که چقدر این دختره متناقضه....ولی اگه حال منو می دیدی... می فهمیدی...
امروز که ازت پرسیدم فکر می کنی می شه یا نه؟...اصلا انتظار نداشتم اونطوری جواب بدی...نمی دونم هم شد حرف؟....ببینم نکنه اونی که واقعا داره سرد می شه تویی؟!....
امید...امید...بذار امیدوار باشی...چند ماه زندگی کردن با امید بهتر از بی امید بودنه...چون به هر حال که آخر هر دوتاش یکیه....
من چقدر حس بد دارم....
یه سوال اساسی از خودم دارم....چرا باید پس ذهن من یه اسمی به اسم مریم اینقدر بالا پایین شه و وجود داشته باشه؟....شاید به خاطر فرصتیه که داره تا هفته بعد؟!!!!!!.....وای هفته بعد 22ام دی داره....هفته بعد تولد داره....تولد من....
وای....عجب ویرانی خواهم داشت امسال....
پی نوشت:اگه می فهمیدم کوفتم چیه....این خستگی چیه...این سردرگمی چیه................