نمی دونم چرا اصلا حوصله نوشتن ندارم...
17 ام امتحان آناتومی اعصاب دارم که هیچی بلد نیستم....من نمی دونم این سیما اعتماد به نفس به این زیادی رو راجع به این درس از کجا داره که با قاطعیت می گه نمی افتیم!....اگه 19ام امتحان آناتومی اندام فوقانی بذارن من سکته می کنم در جا...چون واقعا از اون هیچی هیچی نمی دونم....
خسته ام...اعصابم خرده...مضطربم....نه از تو...بلکه از خودم....دروغ چرا؟...از این باری به هر جهت بودن تو هم لجم می گیره...از این که هر چی می گم می گی چشم....از اینکه محکم نیستی و رو حرفت وای نمی ایستی و هر چی من می گم همون می شه....عجیبه نه؟....
از روبرو شدن با تو می ترسم....
من شهامت گفتن حرفها و کارایی که کردم رو دارم....می ترسم تو شهامت شنیدنش رو نداشته باشی....
می ترسم چون نمی دونم چی پیش می آد!....
می دونی...می خوام بدونی!....دلم می خواد همه چیز و بدونی....دیگه بسته سکوت....باید تصمیم بگیری...نمی خوام منتظر باشی....باید بفهمی که چقدر وضع فرق کرده.....باید بفهمی تو این مدت کوتاه چقدر عوض شدم...پیر شدم...پخته شدم....
از حالم بعد از دیدار تو می ترسم....
واسه من غرورت رو به رخ می کشی؟....نمی دونی که از من مغرور تر و پررو تر نیست؟....چطور می تونی شعله چشم ها و لبهات رو مخفی نگه داری؟....
دلم می خواد به یه حال و روز ثابت برسم وبا یه حال و روزگار ثابت زندگی کنم....ولی نمی شه....بازم بگم نمی ذارن؟!....
دلم برای عشقم تنگ شده!....برای اون ستاره ای که قلبم واسش می تپید...قبل از اینکه بفهمم قلبم معیوبه....قبل از تمام این حوادث....قبل از اینکه اون اتفاق بیفته...من دلم اون عشقم رو می خواد....
خیلی دلم می خواد بدونم مریم چرا آپ نمی کنه...راجع به تولد من چی فکر می کنه....اصلا فکر می کنه؟....کاش بدونه چقدر دلم پیش شه...
ببخش اگه بی حوصله ام یا حرفی می زنم که ناراحت یا عصبانی می شی....ببخش اگه مجبوری تحملم کنی....ببخش اگه راحتت نمی ذارم...
پی نوشت:
پرواز درون سینه ام جان دادست
بال و پر خود را به کلاغان دادست
یک روز تمام آسمانش دل بود
دل را به زمین سپرده و جان دادست...
خسته ام....باز هم جمله ی تکراریه قلبم درد می کنه.....
خیلی حرفها باید بزنم و باید گوش کنی.....ولی...عمق فاجعه رو از قلب نداشتم بشنو...